اینکه نمینویسم فقط از بی حوصلگی ازاینکه ازهمه چیزناراضی ام دسته خودمم نیس..نمیدونم چرااینطوری شدم شاید این اقتضای ترم اولی بودن باشه..دانشگاه واقعا دریک کلمه جای مزخرفیه....
دوس دارم به عقب برگردم اصلن دوس دارم برم تو همین روزا پپارسال که فقط فکروذکرم کنکور بود..عالمی بود واسه خودش...
البته دانشگاهم بدنیس غیراز درساش که حال بهم زنه دوسش دارم...الان که شنبه یکشنبه تعطیل شده کلی حوصلم سرمیره تو خابگاه...
ولی قول میدم ازاین به بعدبیشتربنویسم اصلن میام اتفاقات کلاسم براتون میگم..همه چیزو..شایداین به حس رضایتم کمک کنه...شاید.....
فعلن...
*چراگربه ها اینجا اینجورین اخه؟؟؟راس راس وایمیسن تو چشمات زل میزنن و نگات میکنن منتظرن یه نازیشونم کنی..به جای اینکه اونا بدون ما میدوویییم...
*چرا اینجا اینقد سربالایی داره اخه؟؟؟درسته که هرسربالایی سرازیری هم داره ولی سربالاییش خیلی بده.....![]()
*چرااینجا همه ترکی بلدن؟یعنی همه ترک هسن یا همه ترکی بلد هسن..میری سوپری یارو انتظار داره باهاش ترکی حرف بزنی میگی بلد نیسم انگارداری فحشششش میدی...والااا
*یه چیز جالبم اینه که تو این چندروزی که اینجام اصلن ترافیک انچنانی که تو تلویزیون میدیدم چشمم ندیده باور میکنین؟؟ازخوش شانسی منه یا همش الکیه؟؟!!!
پ.ن:براتعطیلات ۲۲بهمن میخام برم خونه دارم بال درمیارم باور کنین هیچ جا خونه ادم نمیشه هیچ دانشکاهیم دانشگاه شهر ادم نمیشه.اخه این چن روز از بس فرهنگ متفاوت دیدم شاخم دراومده...
فعلن...
خیلی استرس دارم هم چون تنهام هم چون راه دوره هم چون هنوز وضع خوابگام مشخص نیست هم چون ....بیخیال... اصلن کلی هم هیجاناتی شدم...فردا سپیده صبح تهرونم...فک کن..چه قد دووووووووووووور...الان که میبینم کلی کار نکرده دارم..کلی کار که میتونستم تو این۴ماه انجام بدم و ندادم..یا نخاستم بدم..یه جورایی پشیمونم..خیلی ...شاید بهترین روزای زندگیم و تبدیال کردم به بدترین ..روزایی که هیچ دغدغه ای نداشت..روزایی که خالی بود از فکر درس و کنکور و زندگی و کلی مشکلات دیگه..ولی تجربه خوبی بود..اینقدر که من پوست کلفت شدم یه جورایی..والا..جدی میگم..فعلن برم که کلی کار دارم...پست بعدی ایشالا پایتخت...فعلن.
پ.ن:دعایادتون نره..میترسم یه ادم عوضی تو راه کنارم نشسته باشه..یادتون نره هاااا
اون-خوب ایشالا کی میری؟
من-۶بهمن میرم دیگه..حتما میام قبلش میبینمت
اون-اره یه عصری حتمن بیا خونه
من-نه مزاحم درست نمیشم...میام دم در میبینمت ومیرم..(دوستم پشته کنکوره)
اون-خوب..اره داشت یادم میرفت زنگ زدم واست یه خبر خوب بدما
من-جدن؟؟؟چی؟(خبر خوب در نظرم تو اون لحظه یانامزد کردن یکی از بچه ها بود یا مهاجرتشون دیگه)
اون-محدثه امروزاخبارگفت دانشگاه همین جا(شهرخودمون)میخاد واسه ساله دیگه دندونم بگیره..خیلی خوب میشه نه؟
من-
...
اون-تازه قراره درصدبومی پذیری رو از ۳۰کنن ۷۰..این که عالیه فکرکنم هممون
دکتریم..
من-اره ..ایشالا...
اون-خوب زنگ زده بودم بهت خبر بدم خدافظ
من-![]()
![]()
پ.ن:نمیدونم چطوری به مغز این ادم خطورکرده واسه ادمی که پارسال فقط دونفر جلوش بودن تا پزشکی شهرخودش رو قبول شه این خبر خوبی میتونه باشه..واقعن چرا همه اینقد بیرحم شدن؟چرا خراب کردن روزای یه ادم واسشون اینقد اسوووونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:تلویزیون رو خاموش کردم که مامان نخواد اخبار استان رو ببین...اگه بشنوه خیلی ناراحت میشه..خیلی..
امروز حسابی خسته ام.بیشترذهنی...بالاخره بعد ازکلی این دست و اون دست کردن بادانشکده تماس گرفتم..گفتن ۷بهمن بیا واسه تکمیل ثبت نام واز۱۰ام هم کلاسا شروع میشه.....یه جورایی اصلن دلم نمیخادبرم..اصلن..اصلن توبگو یه ذره شوق داشته بام..هیییییییییییییچ......هرکی میبینتم میگه خیلی خوشحالی دیگه محدثه؟نه؟..منم مثه احمقا بهشون میخندم هیچی نمیگم اصلن نمیگم که دلم نمیخااااااااااااد برم.نمیگم اصلن چراهمه باید برن دانشگاه؟واقعن چرااااا؟.خلاصه هنوزهیچی نشده دلمان کباب است.کلی خرید دارم که باید بکنم .کلی اسباب دارم که نمیدونم اصلن چه طوری ببرمشون.
خلاصه حالا تو این گیرودار خواهر محترم میخان از پایان نامه ارشدشون دفاع کنن و ماهم چون تنها ادمه خونه ایم بالاجبار باید بریم شیراز واسه شرکت تو این مراسمه پرازعلم.....اصلن هیچ رقمه حالشو ندارم ولی خداییش روم نشد بهش بگم ابجی بیخیاله ما شو...خلاصه که همه چیز بهم ریخته اصلن نمیدونم چی تو خابگاه لازمم میشه .اگه کسی چیزه مهم و ضروری به نظرش میاد خواهشن یه ندا بده...